آنها را شریک مال و زندگى خود محسوب مىکردند و احیانا آنها را بر خویشتن مقدم مىداشتند (1) عثمان بن مظعون یکى از مهاجرین بود که از مکه آمده بود و در خانهء یکى از انصار مىزیست.عثمان در آن خانه مریض شد.افراد خانه،مخصوصا«ام علاء انصارى»که از زنان باایمان بود و از کسانى بود که از ابتدا با رسول خدا بیعت کرده بود،صمیمانه از او پرستارى مىکردند.اما بیمارىاش روز به روز شدیدتر شد و عاقبت به همان بیمارى از دنیا رفت.
افراد خانه کاملا به قدرت ایمان و پایهء عمل عثمان بن مظعون پى برده و دانسته بودند که او به راستى یک مسلمان واقعى بود.میزان علاقه و محبت رسول اکرم را نسبت به او نیز به دست آورده بودند.براى هر فرد عادى کافى بود که به موجب این دو سند،شهادت بدهند که عثمان اهل بهشت است. در حالى که مشغول تهیهء مقدمات دفن بودند رسول اکرم وارد شد.ام علاء همان وقت رو کرد به جنازهء عثمان و گفت: «رحمت خدا شامل حال تو باداى عثمان!من اکنون شهادت مىدهم که خداوند تو را به جوار رحمت خود برد.». تا این کلمه از دهانام علاء خارج شد،رسول اکرم فرمود: «تو از کجا فهمیدى که خداوند عثمان را در جوار رحمت خود برد؟!». -یا رسول اللََّه!من همین طورى گفتم وگرنه من چه مىدانم. -عثمان رفت به دنیایى که در آنجا همهء پردهها از جلو چشم برداشته مىشود.و البته من دربارهء او امید خیر و سعادت دارم.اما به تو بگویم،من که پیغمبرم دربارهء خودم یا دربارهء یکى از شما اینچنین اظهارنظر قطعى نمىکنم. ام علاء از آن پس دربارهء احدى اینچنین اظهارنظر نکرد.دربارهء هرکس که مىمرد،اگر از او مىپرسیدند،مىگفت: «فقط خداوند مىداند که او فعلا در چه حالى است.». پس از مدتى که از مردن عثمان گذشت،ام علاء او را در خواب دید در حالى که نهرى از آب جارى به او تعلق داشت.خواب خود را براى رسول اکرم نقل کرد. رسول اکرم فرمود: «آن نهر،عمل اوست که همچنان جریان دارد.»
نظرات شما عزیزان: